غمم سرآید...46

می دونم هر حرفی که پشت سرم زده شه مسببش خودمم...

این همه حدیث داریم...منو یا هرکس دیگه ای رو از رو دوستامون میشه شناخت!

الان "من" و "تو" دو نقطه ی مقابل همیم و با هم دوستیم...چون دوستت دارم به کسی اجازه نمیدم چپ نیگات کنه! کسی حق نداره توهین کنه! هرچقدم که کارات غلط باشه! 

ولی من...من چرا تورو انتخاب کردم؟؟؟چرا حالا دارم از دستت میدم ؟؟!!

سخته...به خدا سخته...!!ولی نباید این کارو میکردی.

سارا درد تو درد منه!!دوهفتس درگیرتم!!نمی دونم چیکار باید بکنم....

توروخدا نذار از دستت بدم...قبوول من به صفر راضیم به تب راضیم ولی چرا رفتی پایین تر؟؟چرا درد؟؟

بیا و خودت شو....به دور از درد!!"سارا"شو! پاک و خالص!

پ.ن1:

لبخند میزنم بدون انتظار پاسخی از دنیا!

این نیز بگذرد...

 

پ.ن2:

اجازه هس ناسزا گوویی کنم؟؟؟

پرشین بوووووووووق!!!

یه ساعت نوشتم آخر ثبت رو زدم نوشته پرید!!!

دیگه اونی نشد که بود!!و دوستش داشتم...

/ 19 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Banooye Mahtab

خدا شما را رحمت کند ، بدانید که همانا شما در روزگارى هستید که گوینده حق اندک و زبان از راستگویى عاجز و حق طلبان بى ارزشند مردم گرفتار گناه و به سازشکارى همداستانند ، جوانانشان بد اخلاق و پیر مردانشان گنهکار و عالمشان دو رو و نزدیکانشان سود جویند نه خردسالانشان بزرگان را احترام مى‏ کنند و نه توانگرانشان دست مستمندان را مى ‏گیرند. ترجمه خطبه 233 نهج البلاغه

مریم

امیدوارم مشکلت حل شه...[چشمک]

Banooye Mahtab

ازخداپرسیدم خدایا چه چیزی تورا ناراخت میکند خداوند فرمود هر وقت بنده ای با من سخن میگوید چنان به حرفهای او گوش میدهم که گویی به جز او بنده ای ندارم ولی او چنان سخن میگوید انگار من خدای همه هستم الا او.

حسین

[لبخند][گل]

مریم

دختر آسمونی عزیز همیشه بعد از اینکه نوشته ات تموم شد و قبل از اینکه ارسال رو بزنی یه ctrl C بزن همش رو کپی کن که اگه یه همچین اتفاقی افتاد نوشته ات رو داشته باشی. این از اون رموزی که وقتی اینترنت دایل آپ بود ما یاد گرفتیم، شما یادتون نمیاد ؛-)) موفق باشی

zahra.h

ham harfat ham webet kheili konjkavam karde...ey kash mano mahram midunesti...nemidunam chera engari be dustaye khodetam etemad nadario bahashun harf nemizani...khoshhal misham age betunam komaket konam...[ناراحت](age khasti jvb bedi ya tu webam bede ya tu yahoo...)

نورا

گفته می‌شود که بیشتر اوقات سقراط جلوی دروازه شهر آتن می‌نشست و به غریبه‌ها خوشامد می‌گفت. روزی غریبه‌ای نزد او رفت و گفت: “من می‌خوام در شهر شما ساکن شوم. اینجا چگونه مردمی دارد؟” سقراط پرسید: “در زادگاهت چه جور آدم‌هایی زندگی می‌کنند.” مرد غریبه گفت: “مردم چندان خوبی نیستند. دروغ می‌گویند، حقه می‌زنند و دزدی می‌کنند. به همین خاطر است که آنجا را ترک کرده‌ام.” سقراط خردمند می‌گوید: “مردم اینجا هم همانگونه‌اند. اگر جای تو بودم به جستجویم ادامه می‌دادم.” چندی بعد غریبه دیگری به سراغ سقراط می‌آید و درباره مردم آن سوال می‌کند. سقراط دوباره پرسید: “آدم‌های شهر خودت چه جور آدم‌هایی هستند؟” غریبه پاسخ داد: “فوق‌العاده‌اند، به هم کمک می‌کنند و راستگو و پرکارند. چون می‌خواستم بقیه دنیا را ببینم ترک وطن کردم.” سقراط اندیشمند پاسخ داد: “اینجا هم همینطور است. چرا وارد شهر نمی‌شوی؟ مطمئن باش این شهر همان جایی است که تصورش را می‌کنی؟

بهانه ساحل

سلام دختر آسمانی عزیز [گل] زندیق ها نقل کرده اند که ما می رفتیم با امام صادق (ع) بحث می کردیم؛ ایشان به قدری زیبا گوش می داد که فکر می کردیم در بحث ایشان را محکوم کرده ایم. حرف ما که تمام می شد ایشان سرشان را بالا می آوردند همه بافته های ما را با یک جمله نقض می کردند. "کافر" داریم که بعضی مسائل را قبول دارد ولی "زندیق" کسی است که هیچ اعتقادی ندارد اما ما در برادری و خواهری مان حاضر نیستیم به حرف یکدیگر گوش بدیم. کمی صبر کنیم! استاد فاطمی نیا

نورا

قطاری سمت خدا میرفت همه مردم سوار شدن وقتی که به بهشت رسید همه بیاده شدن یادشون رفت مقصد خدا بود نه بهشت. [گل]